محمد تقي جعفري

35

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

برخود گرفته بود . روزگارى لب خندان اين زن ، كمانى بودن كه ربة النوع عشق براى تير انداختن برگزيده بود . زمانى زيبائى او كه از قدرت شيران غران فزونتر بود دل و عقل همه را سير ميكرد . اما امروز اگر بخواهيد به ديدارگور او برويد ، نخست انگشت بربينى بگذاريد . اين همه قدرت و جلال به چه كار آيد وقتى كه اول و آخر همه چيز مرگ و فنا است . آقائى روى زمين چه سود دارد كه خليفه باشند يا مغ ، اردشير يا داريوش ، ارماميتراس يا سياسگزار ، خشايارشا يا بخت النصر يا اسر عدون . افسوس ، خداوندان جهان چون آنتيوخوس و خسرو و اردشير دراز دست و سزوستريس و آنيبال ، سيل و اشيل و عمر و سزار همه سپاهيان گران داشتند تا بدست آنان جنگاورى كنند ، اما همه مردند و هيچ چيز از ايشان باقى نماند » ( 1 ) ويكتور هوگو . در مجلد هشتم از كتاب تفسير و نقد و تحليل مطالبى را در بارهء جدائى روح از بدن كه مرگ ناميده مىشود متذكر شده‌ايم . در اينجا جملاتى را بيان مىكنيم كه مقدارى از آنها را در همان مجلد آورده‌ايم : مرگ با اين كه پديده ايست كاملا طبيعى ، با اين حال بقدرى شگفتانگيز است كه اگر چه انسان صد بار آن را مشاهده كند ، باز در مشاهده صد و يكمين بار آن را چنان با خيرگى و حيرت تلقى مىكند كه گوئى اولين بار است كه با چنان پديده اى مواجه شده است . با اين كه با فرارسيدن اجل و چشم پوشيدن از اين دنيا ، خاموشى بينهايت در كار نيست ، با اين حال ، چه منظره اى شاعرانه و بهت آورى دارد . آرى ، خاكدان سياه تماشاگهى است بس شگفتانگيز . تشخصات بطورى محو و نابود مىگردد كه فرق ميان قلب عدالت پرور سقراط و مخ بيباك چنگيز و نرون خونخوار ، و استخوان جمجمهء جمشيد و اسكندر و كيكاوس و دنده‌هاى پهلوى يك خار كن زحمتكش در يك مشت خاك از بين مىرود . انسان زنده با چشمان مخمور و عارض گلگون و اعضاى لطيف در حالى كه از همهء لذائذ دنيا برخوردار است ، حتى ميليونها نفر را هم در زير فرمان خود دارد ، چگونه تصور مىكند كه ممكن است روزى فرا رسد و همين خورشيد و ماه و ستارگان بدون كوچكترين اعتنا و مانند هميشه به حركت و نور افشانى خود مشغول

--> ( 1 ) زيباترين شاهكارهاى شعر جهان ص 130 و 131 .